سفری دو روزه اما پر از مهر و محبت...
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

با یه سفر دوروزه به شمال هورام به اندازه یک دریا غرق محبت شد.

که از خدا به خاطر آدمای مهربونش ممنونمقلب به نظر من اونا گل هایی هستن که خدا خودش روی زمین کاشته و خداروشکر هورام از این آدما توی زندگیش زیاد داره

 دیدن آدمهایی که ثابت میکنه فرشته ها واقعیتنفرشته

کاش میشد عکس همشونو میزاشتم ولی متاسفانه نمیشهناراحت

هورام و عزیز(مادربزرگ پدری)ماچ

هورام عاشق دریاست...

هورام جمع کردن صدف ها رو خیلی دوست داشت

اینم شاهکاری از هورام با دست روی شن ها


 
اردیبهشتی من تولدت مبارک
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولوی من بودنت یعنی بهار همیشگی

با حضورت در کنار ما بهشت همیشگی ست

حضورت جاودانه اردیبهشتی منقلب


 
بهار مبارک...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

با تو همه روزهامان بهاری ستقلب


 
مرورت میکنم...
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٧  کلمات کلیدی:

این پست رو به بهانه این روزهایی که نبودم مینویسم و روزهایی که گذشته رو مرور میکنم.

هورام و مراسم محرم:

و یک روز سرد و برفی در بهمن ماه روی پشت بوم.هورام انقدر لباس پوشیده بود که نمیتونست تکون بخورهنیشخند

روز خوب درختکاری:

هورام و دوستای خوبمون که برای من مثل اعضای خونواده میمونن و از حضورشون کنارمون لذت میبریم و احساس آرامش میکنیمقلب

این هم چندتا ژست بامزه از هورام با همکاری دوستشچشمک

هورام اینجا نشسته و ژست گرفته که دوستش ازش عکس بگیرهماچ

سفر دو روزه در اواخر اسفند به نیابت از تعطیلات عید:نیشخند

به هورام خیلی خوش گذشت با هلیا انقدر بازی کرد و خوش گذروند که وقتی عکساشو میبینم خوشحال میشمبغل

هلیا خیلی هورام رو درک میکنه به همین دلیل هورام از وجودش لذت میبره ماچمرسی هلیای عزیز

پسر عزیزم داشت لباسشو در میاورد که بپره تو آبتعجب

و اما دوستی با سگ:

چیزی که تبدیل به کابوس برای هورام شده بود.از زمانی که فیلم سینمایی کلاه قرمزی رو دیده بود که کفش کلاه قرمزی رو سگ برده بود کابوس شبانه هورام شده بودنگران

ولی توی این سفر هورام بالاخره این کابوس رو تموم کرد و با سگی که توی پیکنیک دیده بود دوست شده بود و براش غذا برد و کلی باهاش صحبت کردقهقهه

و اما عکس آخر:

هورام جدیدا خیلی تو این ژسته میگه دارم فکر میکنم دوست دارم تنها باشمسوال

به یک نقطه خیره میشه و بعضی وقتا هم با خودش حرف میزنه.عاشق این کاراشمقلب

اینم خلاصه ای از روزهایی که غایب بودیم ....


 
فقط میتونم بگم ببخشیییییییییییییییییییییییییییییییید....
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٧  کلمات کلیدی:

بعد از چند ماه برگشتیم.چند تا مطلب رو اول بگم:

اول اینکه خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود.

دوم اینکه از هورام به خواطر ثبت نکردن این روزهایی که گذشت عذرخواهی میکنم.

سوم اینکه دلم برای دوستایی که زیاد هم نیستن و با معرفتن و هی سراغمو میگرفتن خیلی تنگ شده.

چهارم:عید همگی مبارک امیدوارم روزهای خوبی پیش رو داشته باشید شکوفه باران و پراز شادی و سلامتیماچ

هیچوقت دلم نمیخواد انرژی منفی داشته باشم ولی واقعا خسته ام به علت یه جا به جایی و تعمیرات کوچیک که توی خونه به وجود اوردیم.دلیل نبودنم تو این مدت هم همین بود ولی امیدوارم ما هم روزهای خوشی پیش رو داشته باشیمفرشته

انقدر از هورام حرف دارم که نمیدونم از کجا شروع کنممتفکر فقط میتونم بگم خیلی شخصیتش عوض شده دیگه کارهای قبل رو نمیکنه و داره روزهای جالبی رو میگذرونه.انشالله در پست های بعدی خودتون متوجه میشیدچشمک




 
این روزهای نازنینم هورام...
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

چند خط از کارهایی که این روزهاتو شیرین تر نشون میده و مختص خودته رو اینجا مینویسم:

به قرقان (قرآن)قسمیه که جدیدا از تلیویزیون مبارک یاد گرفتهگریه

وقتی از باباش ناراحت میشه به بابای عزیز میگه کودک درونت باید بزرگ بشه(البته با بغض)متفکر

یکی از علایقش اینه که حتما دست منو بگیره و کلی ببوسه تا خوابش بگیره.خیلی ابراز احساسات با واژه ها داره.مثلا:شما مامان خیلی خوبی هستیقلب

اگر کسی سرش داد بزنه یادعواش کنه از جایی که همیشه حرف تو آستین داره میگه:به شخصیتم توهین نکن. ما هیچ دادی هم توی این خونه نداریم...

مردحسابی واژ جدیدیه که رو کرده و البته مناسب برای بابای طفلکی منتعجب

قبلا توی تابستون دوست داشت بلوز آستین بلند بپوشه (سفر شمال)استینش اصلا بالا نره و...الان دوست داره استیناشو بالا بزنه اونم تا آرنجتعجب

چند وقتیه وقتی میخواد نکته ای رو بگه یا بی حرف مونده میگه:توی فیس بوک نوشته...

مثلا: توی فیس بوک من نوشته وقتی از پله ها پایین میرید آروم برید مراقب باشید نیوفتیدمتفکر

وقتی میخواد بگه فرقی نداره میگه چه فرقیه؟؟؟؟؟؟؟سوالانقدر بامزه میگه که جمله تاکیدی کل خونواده شده.

خیلی علاقه مند به موتور شده و همیشه از باباش میپرسه برام موتور میخری؟؟؟؟سبز

جالبتر اینکه حاضره ماشینمونو با موتور عوض کنهقهقهه

منظورم از نوشتن این متن این بود که خاطرات شیرینمو با پسرم ثبت کنم که روزای شیرینش تکرار شدنی نیستبغل


 
چهل و یک ماهه میشویم!!!!
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

بابت این یک ماه از پسرم عذرخواهی میکنم که مطلبی راجع به این روزها ننوشته ام.فقط میتونم بگم خیلی درگیر بودم و کلی کار....

این روزای هورام به کارای عجیبی مشغوله.

جدیدا تغیر صدا داده و با مدل جدیدی صحبت میکنه.

توی این ماه چند تا اسم عوض کرده.مثل:کامران.اسی.چرا.علی.و...

هنوزم از اسمش راضی نیستقهر

خیلی علاقه خاصی به موتور و موتور سواری پیدا کرده.و همیشه میگه من سوار موتورم...

زمان صحبت بیشتر از حرکات دست استفاده میکنه.

دو تا بچه دیگه به بچه هاش اضافه شده که من هم باید خیلی مراقبشون باشم و اصلا مثل عروسک باهاشون برخورد نکنمسوال

اگر لباسی رو دوست نداشته باشه بپوشه برای اینکه منو راضی کنه میگه میترسمدل شکسته

خیلی از کلمه سپاسگذارم استفاده میکنه.

سوالای جدید میپرسه.مثلا:مامان نیست یعنی چی؟تعجب

خیلی به مامانم وابسته شده.مامان جونم.از این دیالوگ زیاد استفاده میکنه.

و کارهای دیگه ای که مربوط به این روزای هورامه که هروقت یادم بیاد بازم اضافه میکنم.


 
چهل ماهگی فرشته من...
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

هورام پسری عاشق آب و خاکماچ


 
← صفحه بعد