فکر میکنم!!!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

یه وقتایی بدون توجه به اطرافت به نقطه ای خیره میشی.بهد که میپرسم چیزی شده؟

میگی داشتم فکر میکردممتفکر

عموما هم به خودت فکر میکنیبغل


 
بچه دوم آقا هورام...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی:

قبل از سفری که رفتیم هورام درگیر یکی از عروسکای قدیمی شده بود

میگفت بچه امهمتفکر

قضیه جدی شده و واقعا گیر داده بچه اممتعجبهمون محبت ها رو تکرار میکنه و

کلی درگیرشهقلب


 
من ژست میگیرم ازم عکس بگیر!!!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی:

این روزا هورام خیلی بیشتر از قبل دوست داره ازش عکس بگیرم.

تو حالت های مختلف می ایسته و میگه لطفا دوربینو بیار ازم عکس بگیرقلب

آخه من سست(ژست) گرفتمنیشخند

منم باید سریع دوربینو بیارم و ازش عکس بگیرم.بعدش میگه بیار ببینم اگر خوب نشده دوباره سست بگیرمماچ

پی نوشت(1):این روزا عاشق بعضی کلماتتمنیشخند

مثلا:به جون خودمماچ

چه فرقیهماچ

ما توی خونمون اصلا داد زدن و دعوا نداریم(وقتایی که منو عصبانی میکنی)قلب

من بیشتر از سنم میفهممقهقهه

و جمله :مامان ازم بپرس خوابت نمیاد؟؟؟وقتی من میپرسم با تاکید و

تشدید میگی نهنگران

وقتایی که ناراحتی و میخوای گریه کنی جمله بامزه مامان غم دارم رو به کار میبریبغل


 
بازی های سفری!!!!
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

سرگرمی های سفر هورام با دخل و تصرف کامل بازی های خیالی.

اول از همه اینکه با کلی اصرار چهارچرخه اش رو هم آورده بود.البته خودش میگه موتوره.و با عصبانیت میگفت من اونجا بدون وسیله که نمیتونمنیشخند

توی جنگل روی این تخته سنگ نشسته بود و میگفت روی کشتی هستم و ما منتظر بودیم که کشتی به ساحل برسه تا هورام پیاده بشهبغل

و به دنبال گرفتن یک مارمولک که توی تنه درخت قایم شده بوداسترس

اینجا مثلا شیر میخوره...

شن بازی کنار ساحل...

بازی با برگ های ریخته شده

و زدن عینک من تو کل سفر

و بی نصیب بودن من از عینک آفتابی و سردردهای متوالیناراحت

خلاصه مطلب اینکه هورام کل سفر با من کاری نداشت و ساعت ها در حال بازی کردن بود.قلب

پی نوشت 1:این روزا تغیر اسم دادی و اسم خودتو متین گذاشتی میگی هورام رفته بیرونخنثی.و در برخورد اولیه با افراد جدید خودتو متین معرفی میکنیتعجب


 
سفری بدون مقدمه...
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

هفته قبل تصمیم گرفتیم از تعطیلاتی که پیش اومده بود استفاده کنیم و سفری سه روزه بریم.

هورام انقدر عالی بود که ما باورمون نمیشد میشه انقدر خوش بگذرهتعجب

کلا همه چیز دست به دست هم داده بود که

خوش گذشتن به بالاترین حد خودش برسهنیشخند

هوا هم فوق العاده بود با اینکه اواسط مرداده ولی انقدر خنک بود که خودمون باور نمیکردیم.خلاصه اینکه کل سفر مثل یک رویای شیرین بودلبخند


 
سی و نه ماهه میشویم...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

بهبرین روزهای من با تو...

این روزا که وارد 39 ماهگی شدی میتونم بگم خیلی اجتماعی تر شدی.بازی های تخیلیت خیلی زیادتر شده.اصلا دوست نداری هورام صدات کنیم و میگی من متینم.از یه زاویه دیگه به خودت نگاه میکنی.تغیر صدا رو دوست داری.خیلی به این علاقه داری که لباساتو مرتب عوض کنی.خیلی احساس قدرت میکنی و بعضی وقتا حس بزرگ تر شدن و قدرتو به صورت برخوردای فیزیکی نشون میدی.خیلی به ست کردن لباس علاقه مند شدی و پیشرفتت توی زمینه آواز بهتر شده.خیلی علاقه مند به کارهای مردونه شدی و همش خودتو جای بابات میذاری.خیلی حس مالکیتت تقویت شده و از جمله کسی حق نداره به وسایل شخصی من دست (بزنه اونم با تشدید)استفاده میکنی.همچنین از جمله خیلی ممنونم که این کارو برام انجام دادی استفاده میکنی.خیلی هم دوست داری منو خوشحال کنی.به امید روزهای بهتر برای تو شازده کوچولوی سرزمین خوشبختی...