چهل ماهگی فرشته من...
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱  کلمات کلیدی:
 
برنامه شاد عمو پورنگ و غم...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

چند روزی سفر بودیم.بدون مقدمه...

بعد از اونم کلی کار و برنامه غیر منتظره...

روزی که عازم سفر شدیم بعدالظهر هورام با هماهنگی یکی از دوستان پدرش به برنامه عمو پورنگ رفت.موقع ورود که با کلی برنامه که باید مامانمم بیاد پیش من بشینه و...بهونه گیری کرد.با توضیح اینکه همه مامانا اینجا میمونن بچه ها میرن داخل پیش عمو پورنگ و..

بالاخره مسئول ورود و خروج راضی شد که من ببرمش داخل روی صندلی که نشست بیام بیرون.رفتیم داخل استودیو و هورام نشست و من خیلی خوشحال اومدم بیرون و نشستم و برنامه شروع شد..

هورام اولش خیلی گیج بود ولی بعدش خیلی هیجان داشت و دست میزد و هی عمو پورنگ رو صدا میزد.

نیم ساعتی از برنامه نگذشته بود که هورام با حالت به قول خودش (غم) بیرون اومد.گفتم چی شده مامان.کلی تو بغلم گریه کرد و توضیح داد که ما رو دعوا کردن که چرا جیغ و هورا نکشیدید؟؟؟؟؟؟

اینم از برنامه کودکان ما....

با خودم گفتم میبرمش خیلی شاد میشه.بردم و کلی عذاب وجدان گرفتم که این رفتار با پسر حساس من شد...

چند دقیقه بعد زنگ زد و به باباش کلی گلایه کرد که منو دعوا کردن و تو بیا و من غم دارم و...

توی همین حال و هوا بود منم از شدت ناراحتی این برخورد بد که موجب ترس شازده ما شده بود سردرد شدید گرفته بودم که آقا شیره از برنامه بیرون اومد و هورام کلی خوشحال...

گفتم میخوای باهاش عکس بندازی کلی ذوق زده شد و...

بعد از عکس گرفتن با آقای شیر محترم و مهربون پدر هورام هم رسید و راهی سفر شدیم.

پی نوشت (1):جالب تر اینکه عمو پورنگ و امیر محمد که احساس بازیگرای هالیوودی بهشون دست داده با بچه های به این پاکی و معصومی حاضر به عکس انداختن نبودن فقط کسانی که تا یک ساعت بعد پشت در منتظر بودن و التماس میکردن موفق به عکس انداختن میشدند!!!!!

پی نوشت(2):هورام تا یک هفته به همه میگفت که منو دعوا کردن.نقاشی اون روزم کشیده که برنامه عمو پورنگ منو دعوا کردن. به بچه ها نشون بده که نرن


 
از یک فیلم تا نوازندگی!!!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤  کلمات کلیدی:

چند وقته هورام فیلم های بچگی خودشو میبینه و از دیدنشون خیلی لذت میبرهقلب

توی یکی از فیلمهای گذشته که مربوط به عید دو سال پیش بود یکی از دوستای من به قول هورام خاله فاطمه چادر بازی بهش هدیه داده و اون لحظه رو ما فیلم گرفتیم.

چند روز پیش با دیدن اون فیلم هزار تا سوال و چرا براش پیش اومد:

1:این هدیه کجاست؟

2:اینجا کجاست؟

3:خاله فاطمه تنها خریده با با عمو رضا بوده؟

4:چی توشه؟

5:چرا من تشکر نکردم؟

و....

خلاصه من هدیه رو آوردم و باز کردم.موقع سر هم کردنش هورام داد زد مامان یه چیزی پیدا کردم

من:چی؟

یه ویالون

تعجبتعجبتعجب

با دو تا از پابه های این چادر بازی به این جمع بندی رسید بود و مثلا ویولن میزد و همزمان اپرا میخوندمتفکر

چقدرم فضا جدیه و احساس میکنه واقعا داره میزنهنیشخند

بالاخره چادر برپا شد.

هورام خیلی خوشحال و راضی گفت ای داد بی داد

گفتم باز چی شد؟

هورام:من که تشکر نکردم.زنگ بزن خونه خاله فاطمه من ازش تشکر کنم.من هم اطاعت امر کردم.از اون روز هم ما رو به خونه جنگلی خودش دعوت میکنه و با کلی ماجرا  سرگرمه...