مرورت میکنم...
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٧  کلمات کلیدی:

این پست رو به بهانه این روزهایی که نبودم مینویسم و روزهایی که گذشته رو مرور میکنم.

هورام و مراسم محرم:

و یک روز سرد و برفی در بهمن ماه روی پشت بوم.هورام انقدر لباس پوشیده بود که نمیتونست تکون بخورهنیشخند

روز خوب درختکاری:

هورام و دوستای خوبمون که برای من مثل اعضای خونواده میمونن و از حضورشون کنارمون لذت میبریم و احساس آرامش میکنیمقلب

این هم چندتا ژست بامزه از هورام با همکاری دوستشچشمک

هورام اینجا نشسته و ژست گرفته که دوستش ازش عکس بگیرهماچ

سفر دو روزه در اواخر اسفند به نیابت از تعطیلات عید:نیشخند

به هورام خیلی خوش گذشت با هلیا انقدر بازی کرد و خوش گذروند که وقتی عکساشو میبینم خوشحال میشمبغل

هلیا خیلی هورام رو درک میکنه به همین دلیل هورام از وجودش لذت میبره ماچمرسی هلیای عزیز

پسر عزیزم داشت لباسشو در میاورد که بپره تو آبتعجب

و اما دوستی با سگ:

چیزی که تبدیل به کابوس برای هورام شده بود.از زمانی که فیلم سینمایی کلاه قرمزی رو دیده بود که کفش کلاه قرمزی رو سگ برده بود کابوس شبانه هورام شده بودنگران

ولی توی این سفر هورام بالاخره این کابوس رو تموم کرد و با سگی که توی پیکنیک دیده بود دوست شده بود و براش غذا برد و کلی باهاش صحبت کردقهقهه

و اما عکس آخر:

هورام جدیدا خیلی تو این ژسته میگه دارم فکر میکنم دوست دارم تنها باشمسوال

به یک نقطه خیره میشه و بعضی وقتا هم با خودش حرف میزنه.عاشق این کاراشمقلب

اینم خلاصه ای از روزهایی که غایب بودیم ....